حمد الله مستوفى قزوينى
125
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
همىخواستند آن پليدان شوم « 1 » * تهى گردد از فرّش آن پاك بوم به قصد هلاكش دگرگون سَخُن * همى هريك افگندى از كينه بُن وليدِ مغيره چنين گفت : « من * چنان راى بينم در اين انجمن كه او را به جائى به زندان كنيم * ز هركس مر اين كار پنهان كنيم 2605 برآريم آن خانه را دَر به گِل * در آن خود شود جانِ او دلگسل » ابو جهل گفتا : « نبينم پسند * نشايد ورا كرد از اين درگزند كه در مكّه خويشانِ او مهترند * ز ديگر قبايل بسى بهترند بجويند « 2 » او را و بر ما گناه * نشيند از اين خيره كار تباه » ( 62 ) چنين گفت : « صخّر « 3 » بن حرب باز * نبايد سخن كرد بر خود دراز 2610 ورا برهيونى ببنديم خوار * به بندى كه گردد از آن بىقرار شتر را سرآنگه به صحرا دهيم * مگر زو در اين شهر فرّخ رهيم گر او را به صحرا كسى بر شتر * ببيند ، گُنهمان در آن نيست بر اگر مُرد بر وى ، برستيم از او * ز ما كس نجويند « 4 » اين جستوجو وگر زآنكه بر وى بماند دراز * چو آيد به نزديكِ قومى فراز 2615 كُشندش خود آن قوم بىشك به كين * نباشد گرفتى به ما بر از اين » وليدِ مغيره نكرد اين پسند * چنين گفت ك « وزين نيابد گزند به هر حىّ كآرد هيونش فرود * بر او باشد از قوم آنجا درود ز گفتارِ شيرينِ او همگنان * گزينند او را به جان در جهان به پيكار ما آرد آنگاه رُو * درآرد از اين كين بسى خون به جُو » 2620 چنين گفت صفوان : « به دارودمار * برآريم از جانِ او خوارخوار » از اين صخر بن حرب پيچيده « 5 » سر * كه : « ايزد دهد زآن مر او را خبر » ابو جهل گفتا : « چنان است را * چهل كس گزينيم رزمآزما
--> ( 1 ) ( ب 2601 ) . در اصل : بلندان شوم . ( 2 ) ( ب 2608 ) . در اصل : نجوئيد . ( 3 ) ( ب 2609 ) . در اصل : صحر بن ؛ براى رعايت وزن شعر « صخّر » ( به تشديد خاء ) بايد خواند . ( 4 ) ( ب 2613 ) . در اصل : نجوئيد . ( 5 ) ( ب 2621 ) . در اصل : صحر بن حرب ببيجيد .